مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

91

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب بيستم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون نور الدين به پيش وزير آمد ، وزير ، دختر به او سپرد و گفت : امشب با زن خويش بكامرانى بگذران كه بامداد به پيش ملك رويم . نور الدين را ماجرا بدينگونه شد . اما شمس الدين چون از سفر بازگشت ، برادر را بر جاى نيافت و از خادمان جويا شد . خادمان گفتند : روزى كه تو با ملك رفتى ، او نيز به قصد تفرّج سوار گشته ، برفت و تا اكنون بازنگشته . شمس الدين را خاطر ، پريشان گرديد و بدورى برادر محزون شد و با خود گفت : سبب مسافرت برادر جز اين نبوده كه من با او درشتى كردم و سخنان تلخ گفتم . در حال ، برخاسته ، به پيش ملك رفت و او را از ماجرا بياگاهانيد . ملك به اطراف ، كتابها نوشت و رسولان فرستاد . رسولان برفتند و بى خبر بازگشتند . شمس الدين از برادر ، اميد ببريد و خويشتن را ملامت ميكرد و از سخنان بيخردانهء خود پشيمان بود . پس از چندى ، شمس الدين ، دخترى از بازرگانان بزنى بخواست . اتفاقا شبى كه عروس را آوردند ، نور الدين نيز همان شب با دختر وزير بصره بحجله اندر شد . هر دو زن بيك شب آبستن شدند . زن شمس الدين ، دخترى بزاد و زن نور الدين ، پسرى . بامداد روز عروسى ، وزير بصره ، نور الدين را پيش ملك برد . نور الدين بس دلير و خداوند جمال بود و زبان فصيح داشت . آستان ملك ببوسيد و اين دو بيت برخواند : راى سلطان معظم شهريار دادگر * در جهان از روشنائى هست خورشيد دگر